می خوایم بریم جشن...
بعدا ادامه نوشت:خاله اومد دنبالمون . رفتیم کمک برا تدارکات جشن و تو هم کمی نق نقو و همش بغل من و در آخر هم توی بغلم خوابت برد. جشن خوبی بود و جای بقیه کوچولوها خالی ..راستی خاله هم که دستگاه حباب ساز آورده بود و روشن کرده بود منم تورو بردم و خیلی با حبابا بازی کردی و خوشت اومده بود.![]()
اینم عکست که از بس نق زدی خوب نیافتاده![]()

روز میلاد هم که یه بارون فوق العاده و شدید و زمستونی اومد که الحق عیدی خوبی از طرف خدای مهربونمون بود
.تو پیش بابا یه ساعتی موندی و من خونه یکی از همسایه ها که جشن و دعا بود یه سر زدم
بعد هم که باهم رفتیم خونه خاله شهناز همسایه مامان جون اونجا هم عالی بود.
چهارشنبه هم بعد از ۲ ماه از به دنیا اومدن ریحانه جون نوه عموی من رفتیم خونشون برا چشم روشنی
من و تو بودیم و مامان جون و خاله ساره و مینو وخاله فاطمه و صنم و زن دایی و متین و توهم که بیش از ۲۰ بار از پله هاشون رفتی بالا
ومن به دنبال تو
.عزیزم اینو تاحالا نگفته بودم که این مدت یه کم شیطون شدی![]()
راستی جمعه هم دعوت آقاجونیم تا با زن عموی جدیدت و بقیه بریم دیلم![]()
. حتما کلی خوش میگذره
.البته توی پست دیلمی برات ماجراهاتو مینویسم![]()

![]()




می خوایم بریم جشن...
