اهواز-تهران پر ماجرا
ما اومدیم، وخدا رو شکر، اینبار هم آقای دکتر راضی بود
و چند مدل آنتی بیوتیک داد و نوبت بعدی هم اسفندماهه و دکتر قول گرفته که تا اون موقع باید به وزن مهربد کلی اضافه بشه و ما هم گفتیم چشم.![]()
خدا رو شکر کرئون هم که اون دفعه گیرمون نیومد این دفعه پیدا کردیم و خریدیم.![]()
و اما ماجراااااااااااا،،،،
نزدیک بود موقع رفت به پرواز نرسیم : بلیطی که خریده بودیم ساعت پرواز۸ شب بود ما ساعت ۶:۳۰ رسیدیم اهواز و رفتیم که اول شیر مهربد رو بخریم وبعد بریم فرودگاه ،چون که غروب بود وخیابونا شلوغ بود ساعت ۷ رسیدیم داروخانه و با وجودی که فبلا برا خرید شیر هماهنگ کرده بودم یه آقا به تعدادی که میخواستیم گیر داده بود و ما هر چی میگفتیم هماهنگ کردیم و الان پروازمون میپره قبول نمیکرد![]()
تا اینکه این ور و اون ور تماس گرفت تا راضی شد حالا دیگه ساعت ۷:۲۰ بود و نیم ساعت هم تا فرودگاه راه بود
،خلاصه همسری چنان رانندگی میکرد که انگار آمبولانس بودیم
و ترافیک هم که بیداد میکرد ساعت ۷:۵۰ دقیقه رسیدیم
فرودگاه و ماشین رو گذاشتیم پارکینگ و با چنان سرعتی خودمون رو رسوندیم به سالن که نفسمون بالا نمیاومد وقتی رسیدیم سالن ساعت ۷:۵۶ دقیقه بود و بلیط ساعت ۸ هم داشتیم ![]()
اصلا امیدی نداشتیم به اینکه به پرواز برسیم ![]()
از داروخانه تا فرودگاه تا می تونستم آیت الکرسی خوندم و پر از استرس بودم تا اینکه خدا رو شکر دیدیم پروازمون در اصل ۸:۱۵ بوده
و توی بلیط ما اینجور نوشته شده بوده
در هر حال کارت پرواز رو گرفتیم
و وقتی رفتیم سالن پرواز دیدیم هنوز کل مسافره ایستادن و سوار نشدن
و بعد از چند دقیقه در رو باز کردن و سوار شدیم .خدا خیلی بهمون کمک کرد
چون اصلا حوصله علافی توی فرودگاه رو با بچه نداشتیم ولی خداییش خیلی استرس بهمون وارد شد.![]()
![]()
![]()
مهربد جونم خوش به حال تو که توی عالم بچگی هستی و از این استرس ها چیزی نمی فهمی.![]()
امروز دیگه ۲ ساعت قبل پرواز رفتیم فرودگاه چون اصلا دیگه دلم نمیخواست اون اتفاق تکرار بشه![]()
ساعت ۳ عصر هم که رسیدیم بهبهان.![]()
چند تا چیز هم برا مهربد توی انقلاب گرفتم که تولدش بهش بدم و عکساش رو تو پست تولدش میزارم![]()

درسوگ نبی جهان سیه میپوشد
در سینه، دل از داغ حسن میجوشد
از ماتم هشتمین امام معصوم
هر شیعه ز درد، جام غم مینوشد




اهواز-تهران پر ماجرا
